خرید بک لینک

وقتی که ما بچه تر بودیم، مشتاق بازی و توپ بودیم، در انتظار می نشستیم تا ما را به بازی بگیرند، تملق می گفتیم تا راه مان بدهند و قهر می کردیم و دور می شدیم تا نزدیک مان کنند، اما همین که هدفی پیدا می کردیم دیگر به توپ ها و بچه ها نگاه نمی کردیم، حتی اگر دعوت مان می کردند می خندیدیم و اگر دست مان را می کشیدند، نق می زدیم و فرار می کردیم. چرا؟
مگر توپ همان توپ نبود و بازی همان بازی محبوب نبود؟ چرا اینها همه اش همان ها بودند، اما ما دیگر آن نبودیم، ما هدفی داشتیم و لباسی به تن کرده بودیم و مهمانی می خواستیم برویم....
آه حالا می فهمم که چرا خیلی ها به توپ های بزرگتر و کره های زمین و ماه و خورشید هم همان طور نگاه می کنند و توپ بازی نمی کنند و اسیر بازی نمی شوند. اینها کاری دارند و هدفی دارند و این است که مشغول نمی شوند و سرگرم نمی شوند.
سرگرمی ها برای بیکاره هاست...


استاد علی صفایی حائری
(کتاب رشد_ص34)

برچسب: وقتی که مادر باشی,وقتی که ما میخوابیم آقا پلیسه,وقتی که ما سلطان بودیم,وقتی که ماه کامل می شود,وقتی که مادر شدم,وقتی که ماسک سوخت,وقتی که مامانمو,وقتی که مادرم رفت,وقتی که ما شیعه فاتح خیبریم,وقتی که مرگ ما را برباید, نویسنده: باران صمیمی تاريخ: پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت: 20:19

صفحه بندی